نوعي از تنبلي هست كه به معناي فقدان كار نيست...فرآورده اي است
مدرن كه پس از سقوط بزرگترين سامانه هاي معنابخشِ زيستن و
ايدئولوژي هاي بزرگِ تبيين كننده پديدار مي شود.با بيهودگي و رنج
بيحاصلي قرين است و به مفهومي دقيق تر ،بومي سرزمين هرز اليوتي
است.در سرشت آن ،اراده نفس مي كشد اما توانايي دگرديسيدن خود و
چيزهاي داده شده را ندارد.افليجي است كه حسرت توانستن درمانده
ترش كرده است.اين تنبلي مدرن، نبودِ كار نيست بلكه دقيقاً كاري است
كه بيهودگي انجام ميدهد...اين تنبلي فرآورده اي است كه معناباختگي
توليد مي كند...
خاطره ،زمان تاكسيدرمي شده است...آيا براي تجسم زندۀ خود بايد بي
حافظه ،خودم را به جا بياورم؟دور از سرگذشت فردي ام؟دور از موقعيت
رنجبار فرد بودنم؟در آشتي كاملي با مرگ كه هر لحظه هستۀ زمان دار
تجربه هايم را متلاشي مي كند؟بايد زندگيم را به آلزايمري داوطلبانه
تبديل كنم كه سرشت زمانمند تجربه هايم را اندك اندك بكاهد تا در پايان
در دائو/نيرواناي جامع كيهان محو شوم و اين همان رستگاري
است؟...خاطره فريبكار است...مي دانم...دلقكي است كه مي كوشد
اداي سارا برنارد را در آورد...فقداني است كه مي خواهد پشت نداشته
هايش پنهان شود...ولي نگه داشتنش وسوسه اي است قوي تر از
رستگاري...چرا؟...چه پارادوكسي...
تقديم به دوست خيلي عزيزم : سروناز آقازماني
همۀ تجربه هاي انسان تجربه هايي آخر الزماني اند.زيرا هر انساني در
آخر الزمان خود مي زيد.امكان تكرار هيچ تجربه اي وجود ندارد.و اين تكرار
ناپذيري به مرگ و زندگي ارزشي دوگانه مي دهد.زيرا در هر دو ،هم در
مرگ و هم در جاودانگي ،تجربه يگانه و تكرار ناپذير است...و مرگ تنها
تجربه پايان نيست بلكه راهي است كه جاودانگي از راه ما فقدان را در
خود شبيه سازي مي كند.در_آخرالزمان_بودن ،همان همجواري تاريخ و
زمان منحل شده است.ما در آخرالزمان با تجربه مرگ ،جاودانگي را به
ضرورت تبديل مي كنيم.در اسطوره مسيح اين فرايندِ تبديلِ زمان
ناميرا به زمان ميرا در چهره مسيح و تصليب او كاملاً نماد پردازي شده
است...مسيح پاسخي به پارادوكس هاي دلهره آور ماست...اسطوره اي
است كه از قلبِ وضعيت آخرالزماني ما سر بر آورده است...
همه چيز رنج است...اگر به اين دريافت گران مايه اذعان كنيم ديگر از رنج
خود در رنج نخواهيم بود...با اعتراف به سرشت تراژيك و رنجبار زيستن از
رنج فرا مي گذريم...نه اينكه رنج را لغو كنيم.نه!چرا كه انسان بودن
همان در رنج بودن است...بلكه از تلاش ديوانه وار خود براي در رنج نبودن
برآسوده مي شويم...وقتي بپذيريم رنج هست ديگر از اينكه رنج هست
در رنج نخواهيم بود...زيرا هر تلاشي براي محو رنج به رنجي تازه مي
انجامد...رنج ،سرشت سوگوار زيستن است...
هيچ راهي نيست كه در رنج ديگري شريك شويم...رنج اديسه اي فردي
است.اديسه اي فردي مي ماند و اين حقيقتي است تراژيك كه اخلاق را
به تجملي انتزاعي تبديل مي كند.به راهي براي كتمان شرمندگي...
اميد خيانت پيشه اي بزرگ است.وقتي "اكنون" آغوش مي گشايد
صدايم مي كند...
ديدن
چهره ام را نپوشم به جايم نمي آوري...آيا براي ديدنم به حافظه ات
محتاجي؟
آزادي در خالص ترين شكلش يك پارادوكس است...(شكل و نه
تعريف...زيرا هر تعريفي از آزادي كنشي بر ضد آزادي است)...در آن بنا
به فرض ما بايد واحد هاي خودگردان يا جمهوري هاي خود مختار تك
نفره باشيم...اما زمانيكه بخواهيم اراده خودگردانمان را به عينيت تاريخي
تبديل كنيم رخدادي هولناك و پارادوكسيكال رخ مي دهد : به واحد هاي
خود گردان ديگر برخورد مي كنيم.تنها راه برون شد از اين بن بست
سوژه_ابژه يا حذف ديگري ست (خودكامه ها اين راه را دوست دارند) يا
حذف آزادي (يعني تبديل آن به قانون مدني ) يا تبديل شدن به ذهنيت
محض است...
تكفي يد امرأة في يدي كي أعانق حريتي
مرا كافيست تا دست زني دستم را بفشارد تا آزاديم هم آغوشم
باشد...
محمود درويش شاعر عرب/ترجمه از من...
اينجا در جايي كه زندگي مي كنم هر گاه سرفۀ خش دار
بلند گويي دستي و همهمۀ بيمار ماشيني قديمي و فرتوت بلند
شود خودبخود منتظر شنيدن صدايي مي مانم كه يا مي گويد نان
خشك و يخچال كهنه مي خرد يا مرگ كسي را اعلام مي كند...اينجا
براي اينكه مرگ را فراموش كنند هميشه آن را به ياد مي آورند...وقتي
چيزي را هميشه به ياد داشته باشي به آن مي ماند كه هرگز به يادش
نداشته باشي...نان خشك و مرگ...نان در اينجا شاه سفره
است...بركتي كه خانه را روشن نگاه مي دارد...اگر روي زمين افتاده
باشد آن را بر مي دارند و روي بلنديي يا لاي جرز ديواري مي گذارند.
ديده ام كه آن را مي بوسند.گويي آيۀ مقدسي است...وقتي نان خشك
شود بركتش هم خشك مي شود...مي ميرد..._بركت عنصر زندگي
بخش نيست بلكه ضامن تداوم عنصر زندگي بخش است_...انسان
مرده به ناني بي بركت مي ماند.بايد زود لاي جرز زمين پنهانش
كرد...جسد نمايندۀ پوسيدگي و زوال است.آن را پنهان مي كنند تا
خاطره كه شبحي است زنده همچنان سر سفره،كنار نان پر بركت
،همخوراكشان باشد...
همه از داستان ستاره و پادشاهان مجوس آگاهيم.روايت مشهور مي گويد
كه ستاره در شب تولد مسيح ،پادشاهان را به سوي يهوديه و بيت لحم
كشاند و آن مردان با كودك ديدار كردند...اما روايت كمتر شناخته شده
ديگري هست كه البته به اندازه روايت اول غير قابل دفاع است.اين روايت
مي گويد كه كودكي كه پادشاهان با او ديدار كردند مسيح نبود بلكه ضد
مسيح بود و چون فضاي كلبه تاريك بود آنها متوجه چشم كورش
نشدند.آن مردان چون مقدس بودند و با آيين هاي مقدس كهن آشنا
بودند آن كودك را تقديس كردند در نتيجه كودك_دجال به اندازه
كودك_مسيح توانا شد و به همان اندازه مقدس.اما اينكه چرا ستاره
مردان مقدس را فريب داد روايت خاموش است و سخني نمي گويد ولي
من حدس مي زنم در همان زمان كودتايي در آسمان رخ داده باشد و
براي مدتي كوتاه نيروهايي تاريك قدرت را در دست گرفته باشند.هدف
آنها تقديس ضد مسيح بود و به همين دليل ستارۀ دروغين را به
پادشاهان نشان دادند تا ضد مسيح را با برگزاري آيين هاي مقدس كهن
رويين تن و مقدس سازند كه ساختند...مي گويند پادشاهان بعدها به
اين نيرنگ پي بردند و چشمانشان را كور كردند تا ضد مسيح را هرگز
نبينند...گاهي مردم مردان كوري را مي بينند كه به حالي نزار و رقت بار
سر را به سوي آسمان بلند مي كنند و آه مي كشند...آنها كه از بقيه
خرافي ترند مي گويند اين پيران نزار همان مردان مقدس اند...اما به حرف
مردم خرافاتي كه نمي توان دل بست...البته اين ها كه گفتم عقيده من
است.انجيل ها در اين رابطه سخت خاموش اند و سخني نمي گويند...
او الجسد المستباح) اثر فاطمة الزهراء ازرويل
"من" كو ؟ مرا خبر نيست.اگر مرا بيني ، سلام برسان!
مقالات شمس/شمس الدين محمد تبريزي.
ريشه هايم را به درون مي برم شايد خاكي از بردباري ام برويد...
همه چيز نشانه است حتي ما...آيا به اين دليل آنها را در نمي يابيم؟
به اين دليل كه خود نشانه ايم كه بايد دريافته شويم؟
سخني كه از كهولت زمين پيرتر است تنم را مي درد.هر سخني كه آتش
مي زند از كهنسالي جهان دورتر است...
اگر زمين در خواب شود هر سخني خاموشي است...
در خاموشي ام فرو مي روم و تنهايي ام را فرو مي دهم...سايه ها
ريشهام را مي جوند و تمام سنگيني ام درد مي كشد...جغدي از
كهنسالي ام مي رويد و در باغهاي زلال خدا تنها من ام كه به گل
آغشته ام...اي راههايي كه از درنگم مي گذريد پاهاي توانستم را با
خود نياورده ايد؟من از نبوت خود پير گشته ام و آيه هاي زنانه زبانم را به
آتش كشيده اند...آن درختي كه از زنانگي اش سيب مي رويد به نبوتم
آب مي دهد و از خشكي دهانم مي كاهد؟...من در قيامت خود ايستاده
ام شايد ساعتي كه نزديك مي شود از بردباري چيزي بداند...گاهي
آنچه به يادت مي آيد گذشته نيست آينده است...اين را چه كسي نبوت
كرد؟
و من در ميان بادها تنها بودم.در جنگل ترس ها تنها بودم.نه خدايي با
من سخن گفت نه اهريمني به كلماتم گمراهي آموخت...به كجا بگريزم
كه هر درختي ترسي است و هر پرنده هشداري؟به كجا بگريزم؟توراتم
آتش گرفته است و در من هيچ تسلايي نمي رويد...
كلمات!كلمات!اين كيان هاي كوچك خودشيفته گاهي چه بيرحمانه
شمشير مي كشند...گاهي دهاني نادانسته با كلمه/شمشيري ،
نگاهت را ميدرد...قلبت را كه فروتنانه احترام مي گذارد از پشيماني
خود سنگين مي كند...اما باكي نيست...من دوستدار كلماتم حتي اگر
در دست هاي انسان،به چابكي تيمور خون بريزند...اين بيرحمي كلمات
همان صفتي است كه حقيقت را آشكار مي كند...اگر كلمات فروتن
باشند حقيقت در برابرشان خودستايانه رفتار مي كند...در غياب خود
درنگ مي كند...فروتني ،رختي برازنده انسان است نه كلمات...
بهار چون سفر پيدايشِ عهد عتيق است...با آن به سرآغازها باز مي
گرديم...نه در مكان...در انديشه...در مكان شناسي انتزاعي استعاره...به
نخستين روزهاي شدن باز مي گرديم...به تاريكاي ازل_زهدان...معمايي
كه تازه شود رنجهاي پيشين را در رنج تازه ،شستشو مي دهد...زخمي
بر توده غمبار ذهن مي نشاند...اما چه كسي مي تواند بگويد كه
رنجهاي پيدايش زيبا نيستند و دروغي نگفته باشد؟
بهار به سرچشمه ها پرتابم مي كند...به جايي كه مي كوشم فراموش
كنم تا پارسا بمانم...خير هنگامي كه مي كوشد از شرمساري تولد
،اصلي اخلاقي بسازد تحمل ناپذير مي شود...تنها اخلاقي را مي پسندم
كه رو به آينده مي جهد...
چشمانت
اين دو حواي رسيده را
مي چشم
طعم قهوه ميدهند
نگاه كن
به اين لكه هاي خجول
نگاه كن
به لخته هاي مردد قهوه
در جايي كه فنجان
تمام مي شود...
شايد
از نگاه مبهوت فنجان
بخواني
كه
براي
خواندنت
چقدر
ب
ي
ت
ا
ب
م...
سيزدهمين سوپرمن به كافه آمد...خسته و خواب آلود...چمدان كهنه اي
به دست داشت...حوله اي رنگ و رو رفته از لاي چمدانش پيدا
بود...به پالتوي رنگ و رو رفته اش چند پر چسبيده بود...پير
نبود...جوان هم نبود...اصلا هيچ نبود...فقط بود...همين...نشست روي
صندلي گوشه تاريك و دنج كافه...گفتم قهوه؟...از پشت پيشخوان
گفتم...سري تكان داد...يعني آره؟...قهوه را بردم و گذاشتم
روبرويش...گفتم سوپرمن هاي قبلي كيك هم ميخواستند...به چهره
مواجش در فنجان پر قهوه زل زده ماند...در همان حال گفت ...من يك
سوپرمن قبلي نيستم...ميزش را تميز كردم...با تاني...ميخواستم چيزي
بپرسم...گفت ميخواهي چيزي بپرسي؟...دست كشيدم...اين سوپرمن
با قواعد بازي آشنا نبود انگار...علاقه ام را از دست دادم...گفتم نه!و رفتم
طرف پيشخوان...گفت قهوه را بردار...گفتم ولي شما كه هنوز
نچشيدين؟...گفت قهوه ذهنم را شفاف مي كند...اگر ذهنم شفاف شود
راه آمده را برخواهم گشت...رئيسم گفت بايد براي نجات آدمها،اين
راهي كه در دود كارخانه ها گم مي شود را بروم...ساكت شد...و وقتي
ديد شگفت زده نگاهش مي كنم ادامه داد :نمي دانم براي چه
بايد كسي را نجات دهم...چرا بايد نجات دهم؟...از چه نجاتشان
دهم؟...از خودشان؟...تازه نجاتشان هم دادم بعد چكارشان كنم؟...به
كجا ببرمشان؟...من...من كه كاري ندارم جز زل زدن به فنجان قهوه اي
كه نمي نوشم و به تصويرم در آن...تصويري كه شباهتي به من ندارد و
در كاسه چشمانش نگاهي نيست كه به دوردست خوشبختي نگاه كند
و پر از وعده رسيدن باشد؟...هي مرد...بلند گفتم هي مرد...تو هماني
هستي كه دنبالش بودم...تو بايد وردست من باشي...اين كافه را دو نفر
بهتر مي چرخانند...تازه قهوه هم نمي خوري...اينطوري هر روز چند
فنجان قهوه صرفه جويي ميكنيم...بعد مي توانيم يك هواپيماي تك موتوره
بخريم و پرواز كنيم...به هر جا كه شد...به جايي كه هيچ سوپرمني
نباشد...به سرزميني كه هيچ كس قهوه نخورد...موافقي؟...ها؟...عالي
شد...حالا بيا دست بدهيم...من ايكاروسم...شما؟
اين جسمِ ترس،اين فضاي پرِ اندوه زده ،اين مغز ،بيزار است از فضاهاي
گسترده ،افق هاي باز...از پرنده ها كه خود را به آسمان مي برند...از تن
سيال سكوت كه سنگِ واژه اي زخمي اش نمي كند...در اين
جمجمه_جلجتاي خاكستر و اندوه_من بودن صداي زنجير مي دهد...و
خواهشي در تك تك ياخته_مسيحانش ،يهودا را به خود مي خواند :
چرا درنگ مي كني يهودا؟از سي پاره ي نقره شرم مي كني؟اينها بهانه
اند برادر...بردار!بدون اين سي پاره ،تاريخ ،تو را نخواهد فهميد...
هميشه از پشتِ چهره ،خودم را صدا مي زنم...راز اگر ملايم نباشد بي
رحمانه مي كشد...پاره پاره مي كند...بايد از دور به معما بنگريم...
معمايي كه نزديك شود شادماني را مي جود...تنها كسي خوشبخت
است كه با صراحتِ خويش و با چهره بي نقاب جهان روبرو نباشد...نقاب
،همان خوشبختي است...
جاني كه تازه شود شرارت نمي كند...