تبليغاتX
عشتار




نوعي از تنبلي هست كه به معناي فقدان كار نيست...فرآورده اي است

مدرن كه پس از سقوط بزرگترين سامانه هاي معنابخشِ زيستن و 

ايدئولوژي هاي بزرگِ تبيين كننده پديدار مي شود.با بيهودگي و رنج 

بيحاصلي قرين است و به مفهومي دقيق تر ،بومي سرزمين هرز اليوتي 

است.در سرشت آن ،اراده نفس مي كشد اما توانايي دگرديسيدن خود و 

چيزهاي داده شده را ندارد.افليجي است كه حسرت توانستن درمانده 

ترش كرده است.اين تنبلي مدرن، نبودِ كار نيست بلكه دقيقاً كاري است 

كه بيهودگي انجام ميدهد...اين تنبلي فرآورده اي است كه معناباختگي

توليد مي كند...





+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:15 توسط انوبیس |




خاطره ،زمان تاكسيدرمي شده است...آيا براي تجسم زندۀ خود بايد بي

حافظه ،خودم را به جا بياورم؟دور از سرگذشت فردي ام؟دور از موقعيت 

رنجبار فرد بودنم؟در آشتي كاملي با مرگ كه هر لحظه هستۀ زمان دار 

تجربه هايم را متلاشي مي كند؟بايد زندگيم را به آلزايمري داوطلبانه  

تبديل كنم كه سرشت زمانمند تجربه هايم را اندك اندك بكاهد تا در پايان 

در دائو/نيرواناي جامع كيهان محو شوم و اين همان رستگاري 

است؟...خاطره فريبكار است...مي دانم...دلقكي است كه مي كوشد 

اداي سارا برنارد را در آورد...فقداني است كه مي خواهد پشت نداشته 

هايش پنهان شود...ولي نگه داشتنش وسوسه اي است قوي تر از 

رستگاري...چرا؟...چه پارادوكسي...






+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:42 توسط انوبیس |




تقديم به دوست خيلي عزيزم : سروناز آقازماني


همۀ تجربه هاي انسان تجربه هايي آخر الزماني اند.زيرا هر انساني در 

آخر الزمان خود مي زيد.امكان تكرار هيچ تجربه اي وجود ندارد.و اين تكرار 

ناپذيري به مرگ و زندگي ارزشي دوگانه مي دهد.زيرا در هر دو ،هم در 

مرگ و هم در جاودانگي ،تجربه يگانه و تكرار ناپذير است...و مرگ تنها 

تجربه پايان نيست بلكه راهي است كه جاودانگي از راه ما فقدان را در  

خود شبيه سازي مي كند.در_آخرالزمان_بودن ،همان همجواري تاريخ و 

زمان منحل شده است.ما در آخرالزمان با تجربه مرگ ،جاودانگي را به 

ضرورت تبديل مي كنيم.در اسطوره مسيح اين فرايندِ تبديلِ زمان 

ناميرا به زمان ميرا در چهره مسيح و تصليب او كاملاً نماد پردازي شده 

است...مسيح پاسخي به پارادوكس هاي دلهره آور ماست...اسطوره اي 

است كه از قلبِ وضعيت آخرالزماني ما سر بر آورده است...





+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:40 توسط انوبیس |





اگر هزار بار ثابت كنند انسان زاييدۀ فرگشت كهنسال تكامل طبيعي 
است باورم نمي شود...تنها به اين دليل ساده كه انسان دروغ مي 
گويد...در طبيعت كدام جانور است كه هنر دروغ گفتن را ماهرانه بلد 
باشد؟...هيچ كدام...پس انسان هيچ خويشاونديي با جانوران راستگوي 
طبيعت ندارد...انسان بيگانه اي است كه از يك جاي دور آمده و اين از 
شوربختي طبيعت است كه زمين را پسنديده و در آن جاخوش كرده 
است...




+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:47 توسط انوبیس |




همه چيز رنج است...اگر به اين دريافت گران مايه اذعان كنيم ديگر از رنج

خود در رنج نخواهيم بود...با اعتراف به سرشت تراژيك و رنجبار زيستن از 

رنج فرا مي گذريم...نه اينكه رنج را لغو كنيم.نه!چرا كه انسان بودن 

همان در رنج بودن است...بلكه از تلاش ديوانه وار خود براي در رنج نبودن 

برآسوده مي شويم...وقتي بپذيريم رنج هست ديگر از اينكه رنج هست 

در رنج نخواهيم بود...زيرا هر تلاشي براي محو رنج به رنجي تازه مي  

انجامد...رنج ،سرشت سوگوار زيستن است...





+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:13 توسط انوبیس |




هيچ راهي نيست كه در رنج ديگري شريك شويم...رنج اديسه اي فردي

است.اديسه اي فردي مي ماند و اين حقيقتي است تراژيك كه اخلاق را 

به تجملي انتزاعي تبديل مي كند.به راهي براي كتمان شرمندگي...





+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:11 توسط انوبیس |




اميد خيانت پيشه اي بزرگ است.وقتي "اكنون" آغوش مي گشايد

صدايم مي كند...



ديدن


چهره ام را نپوشم به جايم نمي آوري...آيا براي ديدنم به حافظه ات 

محتاجي؟





+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:35 توسط انوبیس |





آزادي در خالص ترين شكلش يك پارادوكس است...(شكل و نه 

تعريف...زيرا هر تعريفي از آزادي كنشي بر ضد آزادي است)...در آن بنا 

به فرض ما بايد واحد هاي خودگردان يا جمهوري هاي خود مختار تك  

نفره باشيم...اما زمانيكه بخواهيم اراده خودگردانمان را به عينيت تاريخي 

تبديل كنيم رخدادي هولناك و پارادوكسيكال رخ مي دهد : به واحد هاي 

خود گردان ديگر برخورد مي كنيم.تنها راه برون شد از اين بن بست 

سوژه_ابژه يا حذف ديگري ست (خودكامه ها اين راه را دوست دارند) يا  

حذف آزادي (يعني تبديل آن به قانون مدني ) يا تبديل شدن به ذهنيت 

محض است...






+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 12:47 توسط انوبیس |





تكفي يد امرأة في يدي كي أعانق حريتي

مرا كافيست تا دست زني دستم را بفشارد تا آزاديم هم آغوشم 
باشد...
محمود درويش شاعر عرب/ترجمه از من...




+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:1 توسط انوبیس |




اينجا در جايي كه زندگي مي كنم هر گاه سرفۀ خش دار 

بلند گويي دستي و همهمۀ بيمار ماشيني قديمي و فرتوت بلند 

شود خودبخود منتظر شنيدن صدايي مي مانم كه يا مي گويد نان 

خشك و يخچال كهنه مي خرد يا مرگ كسي را اعلام مي كند...اينجا 

براي اينكه مرگ را فراموش كنند هميشه آن را به ياد مي آورند...وقتي 

چيزي را هميشه به ياد داشته باشي به آن مي ماند كه هرگز به يادش 

نداشته باشي...نان خشك و مرگ...نان در اينجا شاه سفره 

است...بركتي كه خانه را روشن نگاه مي دارد...اگر روي زمين افتاده 

باشد آن را بر مي دارند و روي بلنديي يا لاي جرز ديواري مي گذارند. 

ديده ام كه آن را مي بوسند.گويي آيۀ مقدسي است...وقتي نان خشك 

شود بركتش هم خشك مي شود...مي ميرد..._بركت عنصر زندگي

بخش نيست بلكه ضامن تداوم عنصر زندگي بخش است_...انسان 

مرده به ناني بي بركت مي ماند.بايد زود لاي جرز زمين پنهانش 

كرد...جسد نمايندۀ پوسيدگي و زوال است.آن را پنهان مي كنند تا  

خاطره كه شبحي است زنده همچنان سر سفره،كنار نان پر بركت 

،همخوراكشان باشد...





+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:42 توسط انوبیس |





همه از داستان ستاره و پادشاهان مجوس آگاهيم.روايت مشهور مي گويد

كه ستاره در شب تولد مسيح ،پادشاهان را به سوي يهوديه و بيت لحم 

كشاند و آن مردان با كودك ديدار كردند...اما روايت كمتر شناخته شده 

ديگري هست كه البته به اندازه روايت اول غير قابل دفاع است.اين روايت 

مي گويد كه كودكي كه پادشاهان با او ديدار كردند مسيح نبود بلكه ضد 

مسيح بود و چون فضاي كلبه تاريك بود آنها متوجه چشم كورش  

نشدند.آن مردان چون مقدس بودند و با آيين هاي مقدس كهن آشنا  

بودند آن كودك را تقديس كردند در نتيجه كودك_دجال به اندازه 

كودك_مسيح توانا شد و به همان اندازه مقدس.اما اينكه چرا ستاره 

مردان مقدس را فريب داد روايت خاموش است و سخني نمي گويد ولي 

من حدس مي زنم در همان زمان كودتايي در آسمان رخ داده باشد و  

براي مدتي كوتاه نيروهايي تاريك قدرت را در دست گرفته باشند.هدف 

آنها تقديس ضد مسيح بود و به همين دليل ستارۀ دروغين را به 

پادشاهان نشان دادند تا ضد مسيح را با برگزاري آيين هاي مقدس كهن 

رويين تن و مقدس سازند كه ساختند...مي گويند پادشاهان بعدها به

اين نيرنگ پي بردند و چشمانشان را كور كردند تا ضد مسيح را هرگز 

نبينند...گاهي مردم مردان كوري را مي بينند كه به حالي نزار و رقت بار 

سر را به سوي آسمان بلند مي كنند و آه مي كشند...آنها كه از بقيه 

خرافي ترند مي گويند اين پيران نزار همان مردان مقدس اند...اما به حرف 

مردم خرافاتي كه نمي توان دل بست...البته اين ها كه گفتم عقيده من 

است.انجيل ها در اين رابطه سخت خاموش اند و سخني نمي گويند...






+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:32 توسط انوبیس |





تركِ يك ساختار انديشه و عمل به ترك مخدر مي ماند...يك نگاه فراگير با 
دردي كشنده ما را ،خون ما را ترك مي كند...عادت ها...شرطي شدن 
هاي موروثي...ساخت هاي آسيب ديده منش...همه پس از دردي ويران 
كننده آسوده مان مي گذارند...و مگر براي ساخته شدن ويران شدن 
پيش شرطي بنيادين نيست؟...گاهي فرايندِ ترك طولاني تر از بردباري 
مان مي شود...مثل زماني يا نا زماني كه آدم بهشت را ترك كرد...براي 
زيستن بر زمين بايد بهشت ذره ذره از خونش بيرون مي رفت..با درد و
در هم شكستن...و به عادت هاي رنجبار زمين عادت مي كرد...از زمان 
ترك چقدر زمان گذشته است؟...نمي دانم...زياد...و هنوز كه هنوز است  
درد هاي ترك ،تنِ نوادگانش را پيچ و تاب مي دهد...هر گام زمين را اعتياد 
به بهشت به دردي كشنده تبديل كرده است...در هر نفس ،خون/هواي 
آغشته به بهشت سينه مان/تن مان را در هم مي شكند...روحمان را 
رنجور مي كند...تازه فكر ميكنم ترك بهشت كم درد تر از ترك پنداره هاي 
مسلط ادراك باشد...كه گر چه هولناك است اما دردي ضروري 
است...شايد اين رسالتي باشد؟...شايد...زندگي بدون اين دردها ترس 
آور است...شايد درد وعدۀ معنا باشد؟...شايد...شايد...





+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:20 توسط انوبیس |





اولين باري كه با يك مرد بيرون رفتم،به من 200 دلار داد.ميداني با آن
پولها چه كردم؟انداختم شان توي جاسيگاري.فندك را برداشتم و 
آتششان زدم...كمي خيره آنجا ايستادم و خاكستر شدنشان را نگاه 
كردم.بعد پشتم را به مرد كردم و بيرون آمدم.بي خداحافظي...

روسپي گري يا بدن مباح شده (البغاء 

او الجسد المستباح) اثر فاطمة الزهراء ازرويل








+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 5:15 توسط انوبیس |




عشق دو طرفه وجود ندارد تنها دوست داشتن دو طرفه وجود 
دارد...عشق ،كيمياگري قرون وسطايي است...در كنش هاي او همواره 
يك سوي رابطه بايد بيشتر بگدازد...چرا كه هدف غايي تبديل يك فلز دون 
پايه به فلزي فراپايه/زر است...سوي ديگر بدون آنكه بداند همدست 
كيمياگر است...خود را كنار مي كشد_در حقيقت به فرمان كيمياگر_تا آن 
يكي در ميل كشندۀ خواستن گداخته شود...در پايان آنكه مي خواهد 
حتي اگر زر نشده باشد ديگر به دون پايگي قبل نيست...روح در او يك 
گام بالغ تر شده است...عشق خوب ،عشقي ناكام است...كام ،عشق 
را يك گام به عقب مي برد...به دوست داشتن...در هنر والا عشاق 
هميشه ناكام اند...در افسانه هاي پريان همواره خوشبخت اند...





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 1:41 توسط انوبیس |





"من" كو ؟ مرا خبر نيست.اگر مرا بيني ، سلام برسان!

مقالات شمس/شمس الدين محمد تبريزي.






+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 21:58 توسط انوبیس |




يكي بود با هر كه كُشتي گرفتي ،او را بينداختي_اگر جهودي نيز 
بودي.روزي ،قضاءُ الله ،يكي را بينداخت از اين بي چاره اي را.آمده بود 
،اتفاقاً ،آنجا افتاده ،هرگز جنگ نديده.چون بينداختش ،در جَست و گلوي او 
بگرفت كه : "من اين را خواهم كشتن."

_"چرا ؟ اين تو را چه كرد ؟ تو هر جا كه كشتي مي گرفتي ،همه ي
جهان تو را مي انداختند.اين بي چاره افتاد ،او را چرا مي كشي ؟"

_"نه ! البته او را بكشم."

_"آخر ،چرا ؟"

گفت : "من در همه ي عمر يكي را اندازم ،او را نكشم ؟"

مقالات شمس/شمس الدين محمد تبريزي...






+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 9:54 توسط انوبیس |





فرشتگان




طعم شيرين حيات

به دلتنگي ميخواهدت

اي روياي خواستني

بگذار ساحل گم شده بي نام

پيش از فراز آمدن

ديدنت را بجويد

آنجا كه آبها بر آبها مي غلتند

سنگين شده از بار فرشتگان جنگل سبز

بهل بيكرانه باشد

هر ساعتي از ساعتهاي بي شماره ات را تاجي بنه

از زماني كه به جاودانگي مي زند

با لبخند برنايان با درد

آنجا كه پوشيده

شب را و روز را 

به جستجو بر ميخيزي...



ترجمه فوري و اماتوري من از ترجمه عربي منتخب شعرهاي 

سالواتوره كواسيمودو  شاعر ايتاليايي برندۀ نوبل 1959





+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:23 توسط انوبیس |




ريشه هايم را به درون مي برم شايد خاكي از بردباري ام برويد...



همه چيز نشانه است حتي ما...آيا به اين دليل آنها را در نمي يابيم؟

به اين دليل كه خود نشانه ايم كه بايد دريافته شويم؟





+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 22:7 توسط انوبیس |





سخني كه از كهولت زمين پيرتر است تنم را مي درد.هر سخني كه آتش 

مي زند از كهنسالي جهان دورتر است...





+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 17:30 توسط انوبیس |





اگر زمين در خواب شود هر سخني خاموشي است...





+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 13:24 توسط انوبیس |






در خاموشي ام فرو مي روم و تنهايي ام را فرو مي دهم...سايه ها 

ريشهام را مي جوند و تمام سنگيني ام درد مي كشد...جغدي از 

كهنسالي ام مي رويد و در باغهاي زلال خدا تنها من ام كه به گل 

آغشته ام...اي راههايي كه از درنگم مي گذريد پاهاي توانستم را با  

خود نياورده ايد؟من از نبوت خود پير گشته ام و آيه هاي زنانه زبانم را به  

آتش كشيده اند...آن درختي كه از زنانگي اش سيب مي رويد به نبوتم 

آب مي دهد و از خشكي دهانم مي كاهد؟...من در قيامت خود ايستاده  

ام شايد ساعتي كه نزديك مي شود از بردباري چيزي بداند...گاهي  

آنچه به يادت مي آيد گذشته نيست آينده است...اين را چه كسي نبوت 

كرد؟







+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 8:21 توسط انوبیس |




و من در ميان بادها تنها بودم.در جنگل ترس ها تنها بودم.نه خدايي با 

من سخن گفت نه اهريمني به كلماتم گمراهي آموخت...به كجا بگريزم  

كه هر درختي ترسي است و هر پرنده هشداري؟به كجا بگريزم؟توراتم   

آتش گرفته است و در من هيچ تسلايي نمي رويد... 






+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 15:44 توسط انوبیس |






كلمات!كلمات!اين كيان هاي كوچك خودشيفته گاهي چه بيرحمانه 

شمشير مي كشند...گاهي دهاني نادانسته با كلمه/شمشيري ، 

نگاهت را ميدرد...قلبت را كه فروتنانه احترام مي گذارد از پشيماني

خود سنگين مي كند...اما باكي نيست...من دوستدار كلماتم حتي اگر 

در دست هاي انسان،به چابكي تيمور خون بريزند...اين بيرحمي كلمات 

همان صفتي است كه حقيقت را آشكار مي كند...اگر كلمات فروتن  

باشند حقيقت در برابرشان خودستايانه رفتار مي كند...در غياب خود  

درنگ مي كند...فروتني ،رختي برازنده انسان است نه كلمات...







+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 0:22 توسط انوبیس |





بهار چون سفر پيدايشِ عهد عتيق است...با آن به سرآغازها باز مي 

گرديم...نه در مكان...در انديشه...در مكان شناسي انتزاعي استعاره...به 

نخستين روزهاي شدن باز مي گرديم...به تاريكاي ازل_زهدان...معمايي  

كه تازه شود رنجهاي پيشين را در رنج تازه ،شستشو مي دهد...زخمي 

بر توده غمبار ذهن مي نشاند...اما چه كسي مي تواند بگويد كه   

رنجهاي پيدايش زيبا نيستند و دروغي نگفته باشد؟






+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:26 توسط انوبیس |





بهار به سرچشمه ها پرتابم مي كند...به جايي كه مي كوشم فراموش 

كنم تا پارسا بمانم...خير هنگامي كه مي كوشد از شرمساري تولد 

،اصلي اخلاقي بسازد تحمل ناپذير مي شود...تنها اخلاقي را مي پسندم 

كه رو به آينده مي جهد...





+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 20:42 توسط انوبیس |

                                                               براي س...






چشمانت


اين دو حواي رسيده را


مي چشم


طعم قهوه ميدهند


نگاه كن


به اين لكه هاي خجول


نگاه كن


به لخته هاي مردد قهوه


در جايي كه فنجان


تمام مي شود...


شايد 


از نگاه مبهوت فنجان


بخواني


كه 


براي 


خواندنت


چقدر 


ب 


ي


ت


ا


ب


م...








+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:52 توسط انوبیس |





سيزدهمين سوپرمن به كافه آمد...خسته و خواب آلود...چمدان كهنه اي  

به دست داشت...حوله اي رنگ و رو رفته از لاي چمدانش پيدا

بود...به پالتوي رنگ و رو رفته اش چند پر چسبيده بود...پير  

نبود...جوان هم نبود...اصلا هيچ نبود...فقط بود...همين...نشست روي 

صندلي گوشه تاريك و دنج كافه...گفتم قهوه؟...از پشت پيشخوان

گفتم...سري تكان داد...يعني آره؟...قهوه را بردم و گذاشتم

روبرويش...گفتم سوپرمن هاي قبلي كيك هم ميخواستند...به چهره 

مواجش در فنجان پر قهوه زل زده ماند...در همان حال گفت ...من يك 

سوپرمن قبلي نيستم...ميزش را تميز كردم...با تاني...ميخواستم چيزي 

بپرسم...گفت ميخواهي چيزي بپرسي؟...دست كشيدم...اين سوپرمن

با قواعد بازي آشنا نبود انگار...علاقه ام را از دست دادم...گفتم نه!و رفتم  

طرف پيشخوان...گفت قهوه را بردار...گفتم ولي شما كه هنوز 

نچشيدين؟...گفت قهوه ذهنم را شفاف مي كند...اگر ذهنم شفاف شود 

راه آمده را برخواهم گشت...رئيسم گفت بايد براي نجات آدمها،اين 

راهي كه در دود كارخانه ها گم مي شود را بروم...ساكت شد...و وقتي  

ديد شگفت زده نگاهش مي كنم ادامه داد :نمي دانم براي چه   

بايد كسي را نجات دهم...چرا بايد نجات دهم؟...از چه نجاتشان 

دهم؟...از خودشان؟...تازه نجاتشان هم دادم بعد چكارشان كنم؟...به  

كجا ببرمشان؟...من...من كه كاري ندارم جز زل زدن به فنجان قهوه اي 

كه نمي نوشم و به تصويرم در آن...تصويري كه شباهتي به من ندارد و  

در كاسه چشمانش نگاهي نيست كه به دوردست خوشبختي نگاه كند

و پر از وعده رسيدن باشد؟...هي مرد...بلند گفتم هي مرد...تو هماني 

هستي كه دنبالش بودم...تو بايد وردست من باشي...اين كافه را دو نفر 

بهتر مي چرخانند...تازه قهوه هم نمي خوري...اينطوري هر روز چند 

فنجان قهوه صرفه جويي ميكنيم...بعد مي توانيم يك هواپيماي تك موتوره 

بخريم و پرواز كنيم...به هر جا كه شد...به جايي كه هيچ سوپرمني 

نباشد...به سرزميني كه هيچ كس قهوه نخورد...موافقي؟...ها؟...عالي 

شد...حالا بيا دست بدهيم...من ايكاروسم...شما؟






+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:26 توسط انوبیس |






اين جسمِ ترس،اين فضاي پرِ اندوه زده ،اين مغز ،بيزار است از فضاهاي 

گسترده ،افق هاي باز...از پرنده ها كه خود را به آسمان مي برند...از تن 

سيال سكوت كه سنگِ واژه اي زخمي اش نمي كند...در اين 

جمجمه_جلجتاي خاكستر و اندوه_من بودن صداي زنجير مي دهد...و 

خواهشي در تك تك ياخته_مسيحانش ،يهودا را به خود مي خواند :

چرا درنگ مي كني يهودا؟از سي پاره ي نقره شرم مي كني؟اينها بهانه 

اند برادر...بردار!بدون اين سي پاره ،تاريخ ،تو را نخواهد فهميد...





+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 11:50 توسط انوبیس |






هميشه از پشتِ چهره ،خودم را صدا مي زنم...راز اگر ملايم نباشد بي 

رحمانه مي كشد...پاره پاره مي كند...بايد از دور به معما بنگريم... 

معمايي كه نزديك شود شادماني را مي جود...تنها كسي خوشبخت  

است كه با صراحتِ خويش و با چهره بي نقاب جهان روبرو نباشد...نقاب 

،همان خوشبختي است...






+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 5:0 توسط انوبیس |




جاني كه تازه شود شرارت نمي كند...






+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:21 توسط انوبیس |